بله چه زود گذشت مادرشدم...
یه زن کامل
امازدرون مثل یه بچه که نیازبه شنیدن وفهمیدن ودرک شدن داره
شایدخیلی دردهای زندگیم هنوز کامل خوب نشده که بغضی توگلوم دارم ...شایدم من زیاده خواهم ..شاید من زیاد غر میزنم نه...درگیر دخترمم ...شوهرم درگیر کار خواهرم تنها ...مادرم مریض ...ای خدا شکر باز همه هستیم دورهم ...ومن منتظر منتظر یه شادی دیگه یه لذت خوب..فرداسالگرد عروسیمه وباز روزهای مهم زندگیم شوهرم بدشده ...کلا دل چرکینم ازش چهارروز پیش منو سیلی زد ..فقط بخاطر اینکه منم نیاز به توجه داشتم ...نیااز به شنیدن درسته خسته بود اما ..بهانه کرد ومحکم زد گوشم قول داده بود دیگه نزنه ...خدایا به هیچکی جز تونمیگم میترسم از قضاوت مردم ...دوسندارم کسی از اب گل الود ماهی بگیره ...یه مرد باید حیوون باشه که بزنه....چراامانمیفهمه مگه خدارو قبول نداره مگه نماز نمیخونه ...همجور احترامشو دارمموجودی بی ارزشی هستم که همیشه تحمل کردم یه معذرت خواهی بلد نیست بادیگران میخنده ..سه روز رفته کار یه زنگ نزد مردین زنده این به این چی میگن احساس تنهایی یاخود تنهایی ...میدونم بازخرم میکنه ولی این دل دیگه دل نیست زخمه درده....روزای مهم زندگیم چرامبارک نمیشین ..چرامن همیشه تنهام بپز بخور ایرادبگیر بچه نگه دار چطور عشق بدم وقتی خودم دوسدارم دیده بشم ...به خودم میگم مثل همیشه سالگرد ازدواجت مبارک عزیزم ...بایدخودت دوسداشته باشی خودت مهمی بفکر خودت باش وعمری که باقی داری♥️
برچسب:
نویسنده: پارسا رستمیان