
سلام خدایا بیداری بعد از خستگی امروز وکارزیاد تو خونه وسر وکله زدن بادخترم ..که دیگه واقعا خسته روحیم ..حالا تدتاریکی شب که همه خوابن ..بااینکه خسته ام از فکرو خیال این روزام خواب به چشمم نمیاد ..خدای...
ادامه مطلب
سلام داریم پیرمیشیم ودنیاباهمه بی وفایاش به عمرمون داره پایان میده چه خوشی هایی که زودگذشت چه دوران هایی که باشکست وغم گذشت.،دلم غمگینه فقط میگم خواهرگلم نگران نباش خداتنهات نزاشته تو رو دوست داره ببخش که من رفیق نیمه راه بودم ببخش که نتونستم تاالان کاری برات کنم تو دوست دوران تنهاییم بودی چطورازت بگذرم این چه قانون مسخره ایه که ماادماساختیم ازدواج کردی باخواهرت کمتر بگرد زشتترین حرف زندگیمو شنیدم خدایابهمه ثابت کن که اونم میتونه خوشبخت باشه یکی که لایقش باشه بیادسراقش وراحت شه از این ادمای حسودوبددل وشکاک واز خود راضی چرانمیمیرن چرااونارسوانمیشن تموم کن این امتحانتو ...دیگه نوبت حال دادنهٔ..ٔ ...
ادامه مطلب
تولددخترگلمه...الان ساعت شش وربع روز پنج شنبه بیست ابان هست وقراره تاچندساعت دیگه سزارین بشم ودخترقشنگمو ببینم خدایابه همه نعمت دخترو عطاکن ودخترموسالم بهمون بده...وبمن درکل زایمان ارامش بده...یعنی کوچولوی من که انقداتیش سوزوندچه شکلیه ..خداونداچه هدیه زیبایی بهم عطا میکنی توراه تربیتش کمکم کن محتاجم بهت......
ادامه مطلب
روزموعودنزدیک است.. سلام تو این دوماه که خونه مادرم بودم وبخاطرهاهمسری ترسیدنزاشت بریم خونه چون لک شده بودم وشرایط راه رفتنم اصلا خوب نبود یبارتمام بدنم میخارید یبار سردلم میسوخت ...شباخاب نداشتم.ازیه طرف استرس اینوداشتم اگه دکترم نتونه برام سزارین بزنه چه غلطی بایدبکنم همه روانمو اذیت میکرد همسزی منم که فقط میگه اروم باش نگران نباش دقیقه نود میخادیکاری کنه ولی نمیدونه چه اضطراب باخودم دارم....وچه شاری روتحمل میکنم ...تازه به دکترم گفدم گفت توتونکاران باهمسری رفتیم دیدیم گفت چقدردرب ووداغونه..اندفه به دکترت بگو فامیلی بزنه...همش استرس داشتم...به دکترم بعدازمایش هفته سی وچهارم گفتم وجواب دادیه گواهی ازیه دکتربیار ...تادرست کنم من کیو دارم که بیارم حتی حاضرنشداقام داخل بیادحرف بزنه ...گفت همین...
ادامه مطلب
سلام دلم گرفته ..اماخوشحالم که داره پام خوب میشه دقیقادوماه پام تواستراحت بودیعنی ارتاریخ دوازده اردیبهشت سریه دکتربردن حلمابرادرزادم موقع سوارشدن ماشین پام پیچ خوردوبعددوروز دکتررفتن دکترگفت ترک برداشته پورسیناررفته بودم وبازاطمینان نکردم رفتم خصوصی اونم این نظرداشت که همون شش هفته بایدتوگچ بمونه وچه زجری کشیدم وچقددردسر....چقدرحرف چقدرپروگری دیدم تواین وضعیت جاریم زبون بازکردکه چراازبندراومده بهش زنگ نزدم چقدربااین وضعیت خودشو دسته بالا گرفت روزی که باپای گچ گرفتم همگی رفتیم کاسپین اونم به اصرارمادرشوهرم چقدربه خاطرحسادتشون بهم کم محلی...
ادامه مطلب
من خیلی نزدیکه که مادرشدم خیلی عذاب کشیدیم الان هشت ماههودوهفته هستم نزدیک به یک ماهه دیگه دخترمون به دنیامیاد خیلی خستم ازنظرروحی جسمی خاب ندارمذبه سختی راه میرم کوچولوم بزرگترشده...
ادامه مطلب